![]() |
![]() |
|
| حقوق كودك |
|
ماه رمضان که بشود کلاسمان هر روزی می شود
ماه رمضان که بشود محمدجواد برمی گردد هندیجان ماه رمضان که بشود مامان جون از مسافرت برمی گردد ماه رمضان که بشود نی نی ما می آید ماه رمضان که بشود شهربازی نمی برد بابایم
من عاشق تله کابین صفه هستم من عاشق پارک بادی تمدن هستم من عاشق نی نی مان هستم من عاشق تولد هستم
ماه رمضان که بشود یک سال می شود که میعاد مرده ماه رمضان که بشود مامانم یادش می آید که تصادف کردیم ماه رمضان که بشود برمی گردیم هندیجان. باباجان هم با ما می آید و بعد برمی گردد ماه رمضان که بشود هر رزو می آییم کلاس تا زود تمام شود و من برگردم هندیجان ماه رمضان که بشود روزه می گیریم ماه رمضان که بشود آقا دهانش بو می گیرد آقا ما را میزد آقا ما را دعوا می کرد و به دفتر می برد آقا اخم می کرد آقا وقتی اخم می کرد صورتش مثل بادکنکی میشد که بادش دارد خالی می شود ماه رمضان که تمام بشود یک آقای دیگر می آید سر کلاس ما من هندیجان که بروم سعی میکنم روزه بگیرم
من عاشق داداشم هستم که پارسال مرد من عاشق پری دریایی فیلم ماهواره هستم من عاشق باغ گلها هستم که با شما بروم من عاشق شما هستم من عاشق هایس هستم که با شما سوار بشوم برویم باغ گلها
ماه رمضان که بشود محمدجواد برمی گردد هندیجان ماه رمضان که بشود من گریه ام می گیرد خیلی عصرها ماه رمضان که بشود کلاسمان هر روزی می شود تا زود تمام شود و محمدجواد برگردد هندیجان من کلاس هر روزی را خیلی دوست دارم من کلاس دوشنبه ها را هم دوست دارم من عاشق کلاس هر روزی هستم من عاشق پارک بادی هستم وقتی که عصر تازه دارند وسایل را باد می کنند و آن آهنگ قشنگ بپیچد توی فضای شهربازی بایستم و خیره شوم به سرسره هایی که دارند پر می شوند و پر می شوند و پر.................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 15:16 توسط ما |
|
|
هوس کرده ام بدجور بچسبم یقه ی یکی را هق هق کنم از.... نمی دانم یقه چسبیدن کار درستی است آن هم در این شرایط؟ نمی دانم گریه کردن عمل کاملا به جایی است آن هم .....؟ اما چیزی که هست این که: 1- من ماه هاست کتابی را تمام نکرده ام. 2- امروز ماکسیم گورکی را دیدم. 3- امروز به بچه ها گفتم: بچه ها، توی یک صفحه سفید دفترتان درشت، آنقدر درشت که همه صفحه را بگیرد بنویسید همه جا دانشگاه من و همه کس معلم من هستند. 4- خوشحالم خیلی خوشحال آنقدر که نمی دانم چطوری به آقای د بگویم: دیدی!؟ دیدی من به جز خودم برای دیگران هم باید وقت بگذارم؟ میبینی دیدن خوشحالی آنها چقدر بهم انرژی می دهد؟ دیدی اشتباه کرده بودی؟ ( خوب است همان شب فهمیدی! ) حالا حرفت را یادم می آید که می گفتی رسیدن به کار بچه های فلان و بهمان در شرایط تو کار تو نیست. حالا می فهمم چقدر اشتباه کرده بودی و خودت درست فهمیدی که آمدی...... 5- خوشحالم خیلی خوشحال برای مائده میرزایی که مادرش به شوق نشان دادن کارنامه اش می دوید. خوشحالم خیلی خوشحال برای میلاد که به جرم نخوردن رانی پرتقالش تحریم شده بودم چرا که من رانی پرتقال دوست نداشتم اناناس می خواستم ( حالا بگذار میلاد فکر کند من آناناس دوست دارم. بگذار نفهمد که رانی دانه ای 600 تومان برای حال و روز مادرش کمی سنگین است. بگذار نفهمد من پرتقال هم دوست دارم. حالا گیرم که مدتی مرا تحریم کند و جواب سلامم را ندهد اما تحریم هم تمام می شود روزی. حالا نهایتش این است که هیچ وقت جلو میلاد رانی پرتقال نمی خورم که نفهمد دوست دارم. به همین راحتی! دیدی که تمام شد! ) خوشحالم خیلی خوشحال که نمره قبولی ریاضی برایش یک دنیا ارزش دارد. برایم نهایت شادمانی است کارنامه میلاد با نمره های 15 و 16. حالا بگذار هیچ بیستی نباشد. بگذار دلش خوش باشد به همین نمره ها. بگذار دنیای میلاد برگردد حالا با نمره های 15و 16 چه فرقی می کند! فقط کافی است دیوارش نریزد همین! میلاد خوشحالم خیلی خوشحال برای آزمایش خونت! برای مامانت که خیلی انرژی گرفت وقتی دیدش. خوشحالم خیلی خوشحال که حرف دکتر درست از آب درنیامد.( خودمانیم میلاد ما که می دانستیم. مگر نه؟ من و تو که می دانستیم هیچی نیست یا اگر هست تمام شده و رفته پی کارش. حالا بگذریم که هنوز هم پایت به شدت خواب می رود. هنوز هم باید ان قرص ها را تند تند بیندازی بالا. هنوز هم بی حال می شوی خیلی زود. ولی مهم این است که هیچی نیست یا اگر بوده تمام شده و رفته پی کارش. مهم این است که حالا فقط باید تمام عمرت را با ملاحظه زندگی کنی. همین. فقط کافی است خیلی حواست جمع باشد. تازه کوکوسیب زمینی هم که یاد گرفته ای! من هم که کاربردش را گفتم. مامانت هم که گفته یادت می دهد برای وقتی که بخواهی برای زنت که خسته است غذا درست کنی. خودمانیم! چقدر مامانت خوشحال شد که گفتم دانشجو شوی و زندگی دانشجویی و باید بلد باشی غذا درست کنی خودت. بالاخره که می شوی! من و تو کاملا مطمئن بودیم که هیچی نیست. حالا بگذار خیال مامانت هم با این یک تکه کاغذ راحت شود. وااااااااااااااااااااای! چقدر خوب است وقتی خیال یک مامان راحت می شود. چقدر خوب است. بگذریم میلاد............. ) 6- امروز همه معلم من هستند. همه جا دانشگاه من. امروز ماکسیم گورکی به من درس بزرگی داد. 7- امروز میلاد مرا برد سر کلاس خودش. 8- امروز حوض کوچولوی کانون مرا درس داد. 9- امروز دیدم که همه جا می شود درس خواند.( قابل توجه روشنک، مامانم، استاد اسدی . آقای زین العابدین که معتقدند بدجوری از درس فاصه گرفته ام و پشتم چاییده برای درس خواندن.) حالا بگذار ارشد توریسم بماند برای وقتی دیگر. نمی گویم وقت هست. چون نمی دانم چقدر زمان دارم. به طرز شدیدی این مسئله قابل پیش بینی نیست. به قول کیوان بهادری نباید فکر کنیم همیشه زمان داریم اما می خواهم وقت بگیرم. حتی شده توی وقت اضافه هم این ارشد را خواهم گرفت. حتی شده دانشگاه کوفتی خوراسگان که خون پول بابایش را می گیرد و ارشد می دهد. البته به شرطی که توریسم داشته باشد! بگذار خیال مادرم راحت بشود. ( اما نه! این را قول می دهم لحاظ شود. قول قول قول. می خوانم حتما ) 10- روز کودک می رسد و من خوشحالم خیلی خوشحال که تا این لحظه زنده ام و می توانم برای تک تک فکرهایم به کسی زنگ بزنم، کمک بگیرم، برنامه ریزی کنم، این در و آن در بزنم و خوشحال باشم که می رسد بالاخره. خوشحالم خیلی خوشحال که روز کودک هم داریم. کودک هم داریم. فکر هم داریم. شادی هم داریم. دوست هم داریم. خدا هم داریم. خوشحالم خیلی خوشحال از این همه داشته هایم. خوشحالم خیلی خوشحال که هنوز هم می توانم یقه ی خدا را بچسبم و هق هق بزنم زیر گریه برای همه ی این خوشحالی ها، 11- خوشحالم خیلی خوشحال که تابستان هم آمد. 12- حتی خوشحالم که تا اتاق استاندار رفتم. حالا بگذار استاندار وقت ملاقات ندهد. 13- خوشحالم خیلی خوشحال برای دوستانی که هستند و دستشان توی دستم است. دستشان توی دست بچه هایم است. 14- حالا اگر گالری ...... گیر نیاید از همین جا که می شود. می شود همه آن تابلوها را گذاشت برای فروش. می شود که یک نمایشگاه مجازی راه انداخت. حالا بگذار همه دوستانمان هشتشان گرو نه شان باشد. بالاخره که یکی پیدا می شود که هشتش گرو نه اش نباشد. بالاخره یکی پیدا می شود که یکی از آن تابلوها را بخرد بلکه هم میلادی، بلکه هم مائده ای، بلکه هم محمدرضایی که امید صدایش می کنند. ( همیشه می گوید : محمدرضا اما امید صدام میکنن.)، بلکه هم..... 15- نمی دانم رسم اعلام کردن چگونه است. اما همین قدر می دانم که حالا توی فلان آدرس که بهتان خواهم گفت یک نمیشگاه مجازی هست که می شود ازش تابلو سفارش داد و می شود "ما" بفرستیم هر جا که خودتان بگویید و می شود مقداری از پولش را گذاشت برای این که بلکه هم میلادی، بلکه هم مائده ای، بلکه هم محمدرضایی که امید صدایش می کنند. ( همیشه می گوید: محمدرضا اما امید صدام میکنن.)، بلکه هم.......... 16- خوشحالم خیلی خوشحال که بابت این گالری شبی خدا تومن نمی گیرند. خوشحالم خیلی خوشحال آن هم در این وانفسا خوبیش به همین است حالا نوبت شماست. شما به بهشت کوچک ما چطور قدم می گذارید؟!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 0:13 توسط ما |
|
|
قاصد روزان ابری
داروگ کی میرسد باران؟! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 0:28 توسط ما |
|
سلامحال همه ی "ما" خوب است و ملالی نیست جز..........سلامممنون از همه ی کسانی که با مهر به جلسه آمدند.
(آخر گفته اند انتخابات صحنه ی مهمی است و اگر وظیفه ی دینی نباشد لااقل وظیفه ی دینی که هست!)
ببینید "ما" چقدر خوب هستیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!دیگر نمی دانیم چه بگوییمالبته می دانیم که "گفتنی ها کم نیست............................"ولی "ما" به شدت در حال استراحتیم. یعنی قول داده ایم که اینطور عمل کنیم، حالا تا چه حد بتوانیم به قولمان وفا کنیم نمی دانیم. اما به هر حال در حال استراحت مطلقیم و به همین دلیل شدیدا خواب بر "ما" مستولی گشته و چشم هایمان دودو می زند. وقتتان را بیش از این نمی گیریم و از شماها می خواهیم که حامی "ما" باشید.فقط می خواستیم بیانات خود را در روز جلسه به سمع و دیدتان برسانیم که انشااله باشد برای بعد. حتما می رسانیم. حالا لطفا همین را علی الحساب داشته باشید تا.............."ما" برمی گردیم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 0:59 توسط ما |
|
مکان(آن هم از نوع آبرومندش) جهت برگزاری مجمع عمومی، برای "ما" آنقدر مهم است که:
خورشت ماست برای رستوران ماه
درخت برای خیابان اردیبهشت
کیک و ساندیس برای برگزاری کنکور ارشد
آب برای زاینده رود
پرنده برای تالاب گاوخونی
ابرهای توری مانند استراتوس برای باران
رای برای رفراندوم
خانم حسینی برای آموزشگاه رانندگی آسیا و رانندگی آسیا برای خیابان منوچهری
نان برای سفره
قاب خاتم برای تقدیرنامه هایی که در اصفهان می گیری
حرف نزدن و دندان به جگر گذاشتن برای راز (رازهای خیلی مهم)
تحقیق برای تهیه نرم افزار
و:
بلیط برای اتوبوس
مدرسه ها در فصل امتحانات هستند. سالن های شهرداری پول خون پدرانشان را می خواهند. دفتر دکتر فعلا آماده نیست. به بعضی ها روی آدم نمی شود بگوید.(جمله بندی به شیوه فوق فوق فوق پست مدرنیسم)
"از اداره پست چه خبر؟!"
"فرم ها را باید پست کنم شیراز!"
خب همه ی اینها سبب می شود که آدم تصمیم بگیرد انتخابات را در اتوبوس برگزار کند. آن هم با ارائه بلیط، آن هم در اتوبوس های دوبلیطی ترمینال صفه و پارک شهبدرجایی!
(عدم ارائه بلیط هم موجب ضمان شرعی است)
"دست کمیته شهروندی درد نکند با این پیام های پشت بلیطی!"
(زحمات شبانه روزی اتوبوس رانی را پاس می داریم)
بعد یک دفعه یک دست می آید با زنگ اسمس.
(فکر که می کنم، می بینم این دست های این مدلی را بارها دیده ام که یهو می آیند و نمی دانی باید واقعا جیغ بکشی در آن لحظه یا صبر پیشه کنی و در دل شاد باشی تا فرشته های روی شانه ات از جا نپرند یکهو؟!)
دست می آید با صدای خودش!
(خودش می داند که دست کیست و زنگ چیست و دارم از چی حرف می زنم! بیاید اینجا هم یا هرجای دیگر هم، ردپای دست هایش را می بیند)
"خودمانیم! عجب دست هایی بودند!"
بعدش هم…..
و دیگر هیچ!
و "ما" انتخابات را در حضور همان دست ها برگزار کرده و دیگر مجبور نیستیم در برگزاری مجمع عمومی به فکر یک مکان عمومی باشیم.
اما بلیطه جای خودش را دارد ها:
عدم ارائه بلیط موجب ضمان شرعی است.
لطفا بعد از تهیه بلیط در جلسه مجمع عمومی "ما" شرکت نمایید.
تبصره۱- : کسانی که موفق به تهیه بلیط نمی شوند به راحتی می توانند در جلسه حضور یابند. به همین سادگی!
تبصره۲- : در صورتی که واقعا دوست دارید در جلسه حضور یابید نمی خواهد برای تهیه بلیط خودتان را به دردسر بیندازید.
16 خرداد
برای اطلاعات بیشتر روزنامه نسل فردای ۳۱اردیبهشت را بخریدو دوست داشتید بخوانید.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:15 توسط ما |
|
|
برای انسان هیچ چیز هراس آورتر از نبودن پاسخ نیست. (مهشید گفت از قول باختین) و دست ابرهای کومولونیمبوس رعد و برق دار درد نکند با این باران زایی باور نکردنی بهاری. خوانده بودم در بهار باران ها صعودی اند، خوانده بودم ابرهای بارن زا............. اما انگار سالها بود اصفهان این ابرها را به خود ندیده بود انگار .................. و با این همه دیگر چه می توانم گفت جز این که: لباس های زمستانی ات را فراموش نکن (سمفونی مردگان) و با همه ی این حرفها: بچه ها: ۱-مترو هنوز دارد راهش را ادامه می دهد..... ۲-سی و سه پل هنوز آب ندارد ۳-چارباغ خواجو هنوز یکی از بی نظیرترین خیابان های دنیاست. دلیلش بماند برای هفته ی بعد......... ۴-هنوز "ما" داریم آگهی مجمع عمومی می زنیم ۵-هنوز "نسل فردا" پول خون بابایش را می گیرد و چاپ می کند ۶-هنوز تابستان در راه است ۷-هنوز تندیس "ما" آنجا گم می شود ۸-هنوز .............. عسل شعرت را بخوان: "اگر زبان پرنده ها را بلد بودم می گفتم برایم آواز می خوانی تا برایت برقصم؟" ۹-هنوز معلم می گوید شعرت درباره ی نماز نیست. باید درباره ی نماز باشد. ۱۰-هنوز................. حالا بخوان: " اگر عکاس بشوم از خانه ی خدا عکس می گیرم و از دریا که نگاه کنم و آرامش بگیرم" ۱۱-................ تو بگو تا درشت بنویسم اینجا: "اگر پرنده بودم پرواز می کردم به سوی خدا می گفتم خدا، راست است که تو جهنم داری؟ من باورم نمی شود!" ۱۲-(حالا بگو اگر عسل بودی چه می کردی؟ پیش کی می رفتی؟) ۱۳-هنوز شعر فروغ کوچولو توی رشد نوآموز قول قول قول "باشه میفرستم شعرها را" کرم ها پیله بافته اند مهدیه! بیاورشان همه ببینند. گاهی شبها بیدار میشم و نگاه می کنم چطور پیله می بافند. کاش معلم علوممان دوباره یک عالمه کرم می آورد برایمان. فکر کنین! هر ماده پروانه ۶۰۰تخم می گذارد و بعد آرام می میرد. (مهدیه) تا بهار سال دیگر که تخم ها توی یخچال بمانند و کرم شوند و برگ توت بخورند ( از همان برگ توت های خیابان توحید که باهم برویم توی راه و بیاوریم هر اول بهار) و پیله بتنند و ایرشم ببافند و پروانه شوند ( از همان رنگی ها که می دیدیم به هم چسبیده اند و می گفیم دوقلو اند! یادمان نبود که دارند در عمر پنج شش روزه شان جفت گیری می کنند برای بهار سال دیگر! یادت است سودابه؟! ) و جفت گیری کنند و هر ماده پروانه ۶۰۰ تخم بگذارد و بمیرند و تخم ها بماند در یخچال برای بهار سال بعد و کرم شوند و برگ توت بخوردند ( از همان........................................ "منم توی اون مدرسه بودم چیزی یاد نمی گرفتم. اما حالا محشره. اونجا ......." "مطهره، امتحاناتو که دادی بیا کتابتو بگیر. خیلی وقته پیشم مونده. بیا!" ۱۴-بچه ها، شماره جدید من: 0 913 206 405 L90 "بابای من 206 خریده. ولی من ال 90 را ترجیح می دهم. ای! بگی نگی 405 هم بدک نیست. من شماره ی شما را حفظم." این جمله ی کی بود؟ بیا درشت بنویسش. (راستی فاطمه کوچولو باید بهت زنگ بزنم. یه کادوی دوست داشتنی دارم برای چشمات که پیش خدا جا موندن! خیلی وقته نیومدی. باید برام یه شعرو بخونی ضبط کنم بفرستم................ بمون توی خماری تا دیدمت بگم برای کجا)
حالا یکی بگه چرا نیوتن تعجب کرد وقتی سیب افتاد زمین؟! "خانوم، تکراریه! چون زیر درخت گلابی نشسته بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"
یاد درخت گلابی افتادم و همایون ارشادی و بادبادک باز و مردگان محمدی و جنگ و افغانستان و دفاع مقدس و حاج حسین خرازی و چهارراه نیروهوایی و شهید بابایی و پایگاه هشتم شکاری و اتوبان شهید آقابابایی و روگذر آقاخانی و پل امام خمینی و افتتاح موقت و تصادف و ابراهیم و مرگ و شیراز و سمانه و هدیه ی خدا و جواهر خانم و چراغانی و زایمان و روز ماما و میسا یعنی خرامان (انتخاب"ما" برای اسم نی نی عسل اینا ) و داستان خانم...... (راستی اسمشون چی بود خانم برهان؟ از شهرضا آمده بودن یا نجف آباد؟) و خوش به حال گیاهان و بچه می آورند یک عالمه بدون درد و مهرگیاه و امیرحسن چهل تن و خانه هنرمندان و اردیبهشت آن سال و باران های اخیر و پل آب می دهد و چهار سال که نوشته اند دوسال و احمدی نژاد و افتتاح غیر موقت و روبان و کلنگ و ورزشگاه نقش جهان و سپاهان و ذوب آهن و فرهاد کاظمی و علی دایی و عادل فردوسی پور و "شعری چیزی ندارین شما؟!" و پیروانی و کفاشیان و نگاه یک و رییس تربیت بدنی تهران و دولت جوان پسند و مجوز"ما" و آموزش و پرورش و روز معلم و 5 اکتبر و روشنک روشن چراغ و باغ بهادران و نروژ و طه و کادو و بلور و مادر و زنگ تلفن و آخر شب و سودابه و بازی و رسول و شیوا و یه پادشا بوووووووووود و سوپر صدف و منصور و مبل تاج محل و صنعت چوب و در خت و درخت گلابی و همایون ارشادی و بادبادک باز و مردگان محمدی و جنگ و افغانستان و دفاع مقدس و حاج حسین خرازی و..................... " بچه ها به این می گوییم درخت واژگانی! کلمه اول شما را یاد چیزی می اندازد و کلمه بعدی یاد کلمه ای دیگر و همینطور ادامه پیدا می کند تا...... برسید به همان کلمه اول. این بازی، ذهن را پرواز می دهد. اول هر کلاسی این بازی را داریم (پرواز فکر) " پرواز فکر و جلسه اول و سلیمه و حاجی و خنده و یادش به خیر و کانون و سعیده زادهوش و کتاب زمان و عصر و بی زمانی و بی مکانی و اسطوره و پژمان عالمی و کنفرانس و دانشگاه و شهرضا و استاد راهی وآسمان را بالاتر بیاویز و جشنواره و کلاغ پر و گز و جبهه مشارکت و هتل اسپادانا و نسرین و سیما طاهر کرد و سمیرا و سمیره باباصفری و اول راهنمایی و روماتیسم و لثه و اورتودنسی و دکتر هوایی و دندان عقل و داستان عقل درد و امیرقلی امینی و گرفتار و کاشانی و کتابخانه و....................... حالا بگویید: پروانه سودابه پیله صحرا بهار . . . . -------------------------------------------------------------------------------------------- انتخابات مجمع عمومی در راه است: 16 یا 17 خرداد( به دلیل تعطیلی های 14 و 15 خرداد) باز هم خرداد! حالا بگویید: خرداد خوردم خوردی خورد خوردند . . . . . -------------------------------------------------------------------------------- ------------ این هم به افتخار............ Sun of god between two water of original (شمس ا... میاندوآبی اصل)
اینو برای هفته بعد کار می کنیم: پرواز فکر چه خبره هفته ی بعد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:56 توسط ما |
|
|
کسی که از سه هزار سال بهره نگیرد تنگدست به سر می برد. " گوته " میعادگاه کتاب دنیای سوفی............................... حتا اگه مثل بنجامین باتن از پیری شروع کنیم!!!!!!!!!!!!!!! "سوفی، تو کی هستی؟؟؟" راستی سوفی کی بود؟ من کی ام؟ تو کی هستی؟ "من سوفی آموندسن هستم." سوفی رویروی آینه ایستاد و به چشم های خود خیره نگریست. گفت: من سوفی آموندسن هستم. دختر درون آینه کوچکترین واکنشی نشان نداد. هرچه سوفی کرد او هم عینا همان را کرد. "من،توام" "تو، منی" راستی اگه سوفی نبودی، مثلا اسمت کلاریس، الیس یا یه چیز دیگه بود چی؟ بازم سوفی بودی؟ پس سوفی، تو واقعا کی هستی؟ و سوفی با دیدن نامه دوم در صندوق پستی خودش سریعا پا به دنیای دیگری می گذارد. انگار بچه ای که تازه به دنیا آمده. "جهان چگونه به وجود امد؟" خب همه میدونن که خدا جهانو آفرید. تو مدرسه به همه مون یاد دادن. "عسل، فکر میکنی دنیا چه جوری به وجود اومد؟" خدا. درسته، خدا جهانو آفرید. ولی خود خدا چی؟ کی اونو به وجود آورد؟ هر چیزی که هست حتما روزی توسط کسی به وجود آمده. مثل این کلاس که یکی اونو ساخته. مثل این نقاشی که بیتا اونو کشیده. مثل این قصه که مطهره نوشته و اونو به وجود آورده. مثل این شعر سجاد. یا مثلا........... "کی خدا رو به وجود آورده؟ خودش؟ پس چه زمانی این کارو کرده؟!" شایدم جهان از اول اول بوده. شایدم خدآ از اول اول بوده. ولی آخه چطوری؟ غیر ممکنه. "بهترین و بیشترین سودی که داره خوندن این کتاب، اینه که روش های مختلف فکر کردن رو میاره و اونوقت ما هی از خودمون می پرسیم، بعد فکر می کنیم و آخر یه روش منحصر به فرد فکر کردن برای خودمون پیدا می کنیم." ( جهان چگونه به وجود آمد؟ هیچ به عقلش نمی رسید. همین قدر می دانست که جهان سیاره ی کوچکی است در فضا. ولی فضا از کجا آمده؟ شاید فضا پیوسته وجود داشته است – که در آن صورت دیگر لازم نیست پی ببریم از کجا آمده. اما مگر چیزی می تواند پیوسته وجود داشته باشد؟ در ژرفای نهادش چیزی بود که این فکر را نمی پذیرفت. هر چیزی که وجود دارد لابد روزی به وجود آمده است؟ پس این فضا نیز می باید زمانی از چیز دیگری پدید آمده باشد. ولی اگر فضا از چیزی دیگر پدید آمد، پس آن چیز دیگر هم خود از چیزی دیگر وجود یافته است. سوفی دید دارد فقط مسئله را عقب می اندازد. در زمانی چیزی باید از عدم به وجود آمده باشد. ولی آیا این ممکن است؟ آیا ناممکنی این درست به اندازه ناممکنی پندار وجود دائمی جهان نیست؟ در مدرسه آموخته بود که خدا جهان را آفرید. سوفی کوشید خود را با این فکر دلداری دهد که این احتمالا بهترین راه حل کل مسئله است. ولی باز اندیشه تازه ای به سرش تاخت. می توان پذیرفت که خدا فضا را آفرید. اما خود خدا چی؟ آیا خدا خودش را از عدم آفرید؟ دوباره چیزی در ژرفای نهادش به صدا درآمد. اگر هم تصور کنیم خدا قادر است همه چیز بیافریند، آیا پیش از آن که وجود یابد و با آن دست به آفرینش زند، می توانست خود را بیافریند؟ پس فقط یک امکان باقی می ماند: خدا همیشه وجود داشته است. ولی چنین امکانی را قبلا رد نکرده بود؟مگر نه هر چیزی که وجود دارد می باید روزی به وجود آمده باشد؟ لعنت بر شیطان! از متن کتاب دنیای سوفی روشنک: زهرای من "ونیچه گریه کرد" رو سه روزه تموم کرد. حالا رفته سراغ "پرنده خارزار". من: یادته زهرا، چهار سال پیش که با مامان اومدی کلاس استاد رافعی؟ میخواستی داستانای جادوگری بنویسی! زهرا: اون وقتا هری پاتر می خوندم. ( اون وقتا زهرا فقط هشت سالش بود.) روشنک: بذار بخونه. کتاب که سن و سال نمی شناسه. من: وقتی دنیای سوفی رو چند سال پیش براش بلند بلند بخونین معلومه که حالا باید بره پی پرنده خارزار. روشنک: یادت باشه اگه مامان شدی این چیزا خیلی مهمه! -------------------------------------------------------------------------------------------- چرا بچه های ما کتاب نمی خونن؟ چرا ما یاد نگرفته ایم فکر کنیم؟ چرا فقط نباید در بند شکم باشیم؟ ( از کتاب ) «اساسی ترین مسئله برای یه آدم گرسنه غذاست. برا یه آدم تشنه آبه. برا یه آدمی که از سرما داره می میره، گرماست. برا کسی که جایی برا خوابیدن نداره، یه سرپناهه. برا کسی که........ ولی وقتی همه اینا برطرف شد، اونوقت چی؟» (بابای....... هم سیره، هم سیرابه، هم سه تا خونه داره، هم ویلا داره، هم تو چادگون باغ داره، از همه مهم تر خوش تیپ و با پرستیژه!!!!!!!!!!!!!!! آها ماشینشم دوباره عوض کرده!) ولی......... "آخه خانوم من تا حالا ندیدم بابام کتاب بخونه. فقط روزنامه پرسپولیس میخونه" ( مامان....... خیلی خوشگله، بلده گل ایتالیایی درست کنه، با دوستاش مهمونی دوره ای دارن، نمیدونی چقدر اون لباسه بهش میومد! آها راستی! کرایه لباس عروس خواهرش 550 هزار تومن شده!!!!!!!!! کلاس گلسازی...... از همه اینا گذشته پسر خاله ی زنداداش دختر عمه ی دوستشم چند ساله که کاناداست.) خب!!!!!!!!!!!!! "هیچی دیگه خب! اصلا اسم اون کتابه رو نشنیده بود. بعدشم همه ش داشت با تلفن حرف می زد. برا همینم شد که نخوندمش." ( سوفی، سرت به خطر است! اگر تاحالا این سوالات را از خودت نپرسیده ای سرت به خطر است. ) از متن کتاب او در ادامه كتابخوان نبودن مردم را ديگر علت حرفهيي نشدن نويسندگي معرفي و اظهار كرد: مردم ما به كتاب خواندن عادت ندارند؛ براي مثال، كتاب «تا روشنايي بنويس» احمد اخوت با تيراژ 550 جلد به چاپ ميرسد، كه با درنظر گرفتن تجديد چاپ سوم به 2200 جلد ميرسد؛ حال آن كه ايران نزديك به 70 ميليون نفر جمعيت دارد. بيگدلي تصريح كرد: مردم راحتطلب شدهاند و با آنچه از تلويزيون پخش ميشود، قانع ميشوند و يا در نهايت، از كلوپها فيلم ميگيرند؛ گويي قرار نيست چيزي ياد بگيرند. قسمتی از مصاحبه احمد بیگدلی به مناسبت انتخاب "آوای نهنگ" به عنوان کتاب فصل راستی: آیا می دانید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آیا میدانید:نخستین مردمانی که اسب را به جهان هدیه کردند ایرانیان بودند؟ آیامیدانید:نخستین مردمانی که حیوانات خانگی را تربیت کردند و جهت بهره مندی از آنان استفاده کردند ایرانیان بودند؟ آیا میدانید:نخستین مردمانی که مس راکشف کردند ایرانیان بودند؟ آیا میدانید:نخستین مردمانی که آتش را در جهان کشف کردند ایرانیان بودند؟ آیا میدانید:نخستین مردمانی که ذوب فلزات را آغاز کردند ایرانیان بودند(در شهرسیلک در اطراف کاشان)؟ آیا میدانید:نخستین مردمانی که کشاورزی را جهت کاشت و برداشت کشف کردند ایرانیان بودند؟ آیا میدانید:نخستین مردمانی که نخ را کشف کردند و موفق به ریسیدن آن شدند ایرانیان بودند؟ آیا میدانید:نخستین مردمانی که سکه را در جهان ضرب کردند ایرانیان بودند؟ آیا میدانید:نخستین مردمانی که عطر را برای خوشبو شدن بدن ساختند ایرانیان بودند؟ آیا میدانید:نخستین مردمانی که کشتی یا زورق را ساختند به فرمان یکی از پادشاهان زن ایرانی بوده است؟ آیا میدانید:نخستین مردمانی که شیشه راکشف کردند و از آن برای منازل استفاده کردند ایرانیان بودند؟ آیا میدانید:نخستین مردمانی که زغال سنگ را کشف کردند ایرانیان بودند؟ آیا میدانید:نخستین مردمانی که مقیاس سنجش اجسام را کشف کردند ایرانیان بودند؟ آیا میدانید:نخستین مردمانی که به کرویت زمین پی بردند ایرانیان بودند؟ آیا میدانید:نخستین مردمانی که حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پیش در جنوب ایران،ایرانیان بودند؟ آیا میدانید:نخستین مردمانی که قاره آمریکارا کشف کردند ایرانیان بودند و کریستف کلب و واسـکـودوگاما بر اثر خواندن کتابهــای ایرانی که در کتابخـانه واتیکان بوده به فکـر قــاره پیمایی افتاده اند؟ آیا میدانید:کورش کبیر در شوروی سابق شهری ساخت به نام کورپولیس که خجند امروزی نام دارد؟ آیا میدانید:کورش پس ازرفتن به بابل به معبد مردوک رفت و برای ابراز محبت به بابلی ها به خدای آنان احترام گذاشت و درهمان معبد که بیش از 1000 متر بلندی داشت برای اثبات حسن نیت خود به آنان تاج گذاری کرد؟ آیا میدانید:نخستین هنرستان فنی و حرفه ای در ایران توسط کورش کبیر در شوش جهت تعلیم فن و هنر ساخته شد؟ آیا میدانید:نخستین ارتش سواره در دنیا توسط سام ایرانی با 115 سرباز اختراع شد؟ آیامیدانید:واژه شاهراه از راهی که کورش بین سارد پایتخت کارون و پاسارگاداحداث کرد گرفته شده؟ آیا میدانید:دیوار چین با بهره گیری از دیواری که کورش در شمال ایران در سال 544 قبل از میلاد ساخت،ساخته شد؟ آیامیدانید:نخستین مردمانی که سیستم اگو یا فاضلاب را جهت تخلیه آب شهری به بیرون از شهر اختراع کردند ایرانیان بودند؟ من کاری به درست و غلط بودن این مطالب ندارم. سایت ها و کتابهای ایرانی پر از اینهاست. "ما برای خودمان پادشاهی و امپراتوری داشته ایم! ما کورش و داریوش داشته ایم! ما منشور حقوق بشر داریم. ما ما ما ما ....................... ما فقط بلدیم ماما کنیم. ما چنان بوده ایم. ما چنان کرده ایم. ما داریم ماهواره هوا می کنیم. ما انرژی هسته ای.................. " حق مسلم ماست". ما ما ما ما ما ما ما ما! ------------------------------------------------------- از این گذشته:دلیل نمیشه من با همه ی اون آیامیدانیدها موافق باشم ها! آوردمشون دیگه! گفتم: کریستف کلمب وقتی نه کشتی مجهزی بود، نه جاده دریایی، نه اطمینانی به زنده ماندن، نه هیچ چیز دیگر، رفت. چرا؟ فقط و فقط به این دلیل که یک لحظه با خود گفت چرا باید فکر کنم همه ی دنیا تا این طرف آبهاست؟ همینطور که این طرف زندگی هست، آن طرف هم مسلما هست. همینو با خودش گفت و رفت.................. علی گفت: ولی خوارزمی قبل از کریستف کلمب پی برده بود که............ تو همون کتابه خوندم که بهم دادین. گفتم:.................................................... ما ما ما فقط می توانستم ماما کنم در آن لحظه! ما که اینقدر ما هستیم، ما که اینقدر گذشته و تاریخ و اسطوره داریم، پس یانگوم و جومونگ و برره و این همه آب داخل این سریال ها توی مغزهای بچه هامان چه می کند؟ چرا "مائده" جومونگ را به "افسانه دوخواهر" ترجیح داد؟ چرا عسل کلاسش را نمی آید برای این که باید تکرار جومونگ را می دیده؟ "بسه دیگه! این همه چرا چرا کردن فایده نداره. یه عمره داریم چرا چرا میکنیم!!!!!!!!" گفتم: نه! اون یه عمری که میگی، ما فقط در حال ماما کردن بودیم. حالا تازه یاد گرفته ایم که چرا چرا کنیم! تازه فهمیده ایم که سرمون به خطره. فقط مدتیه که- به قول محمد داریم ماما هامونو میبریم به چرا- می گفتند: شما باید بنویسید ما هم باید چاپ کنیم. برای مردم در حد فهمشان باید نوشت................................ حدش چقدر است؟ حدش را کی تعیین می کند؟ ( حالا می گویم تنها چیزی که نیاز داریم تا فیلسوف خوبی بشویم قوه شگگفتی است. کودکان این قوه را دارند و این تعجب آور نیست. پس از گذشت چند ماه در زهدان پا به هستی کاملا تازه ای می نهند. ولی هرچه بزرگتر می شوند قوه ی شگفتی خود را از دست می دهند. می دانی چرا؟! ) از متن کتاب من می دونم! چون همه چیز برامون عادی می شه. چون که دیگه برامون تازگی نداره هیچ چیز. علم وقتی شروع میشه که از چیزی تعجب کنیم و از خود بپرسیم چرا؟ وقت که هنوز راضی نباشیم و به خودمون بگیم نه! همه چیز اینی نیست که من دارم می بینم. حتما چیز دیگه ای هم هست. « و به این ترتیب شعبده باز شروع به تردستی میکنه و ما هاج و واج می مونیم. و این اولین قدمه. هاج و واج موندن! بعد از اونه که میری دنبال جواب برای سوالات» کاش عادت نمی کردیم اینقدر زود به همه چیز این دنیا و کاش بچه می ماندیم تا همه چیز برایمان شگفت انگیز باشد! وجه اشتراک فیلسوفا و بچه ها همینه! شگفت زده میشن هر دو از همه چیز. برای بچه راه رفتن آدما همونقدر عجیبه که پرواز کردنشون! یه موضوع: یک روز از زندگی پدر و مادرم و حالا این که چه نوشته باشند و چه نوشته اند و چه دیده اند، خودش.......... بماند! و دنیای سوفی همراه می شود با طالس و آناکسیماندروس و آناکسیمنس و پارمنیدس و هراکلیتوس و امپدوکلس و آناکساگوراس که اولین سوال ها را پرسیدند. و می گویم آفرین به اولین جویندگان! به قول طالس: همه چیز پر از خداست. چی؟ حقوق کودک؟ خب معلومه که همینه! درسته، اون بالا همینو نوشتم،-حقوق کودک- آره خب! منظورتو نمی فهمم.............................آهان! پس اینو میخوای بگی؟! چه ایرادی بگیری؟ معلومه که مطلب با این موضوع مرتبطه! ببینم مگه این جزء حقوق اونا نیست!!! و من میگم: نع! میدونی چیه؟ این مهم نیست که ساخته شدن این بچه ها و بهتر شدن این وضعیت به عمر من و تو کفاف بده یا نه. مهم اینه که فقط فقط قدمای خودمونو برداشته باشیم. همین. همین و تمام. ( به قول دوراس) نوشته شده توسط ما................ ای بابا! آهان راستی: به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستم یه شمع روشن می کنم!!!!!!!!!!!!!!! به آرامی اغاز به مردن می کنی.............................اگر کتابی نخوانی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(به قول نرودا)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 12:46 توسط ما |
|
|
سرباز سربی دلیر عاشق شد. عاشق یک عروسک زیبای کاغذی. • سرباز سربی دلیر فقط یه پا داشت. عروسک کاغذی زیبا روی یه پاش ایستاده بود. • سرباز سربی دلیر آخرین سرباز سربی اون جعبه بودو دیگه سرب مذاب برای اون یکی پاش نمونده بود. عروسک زیبای کاغذی یه "بالرین" بود. • سرباز سربی دلیر فکر کرد عروسک کاغذی زیبا مناسب ترین شخص برای زندگی اونه! عروسک کاغذی زیبا فقط زل زده بود به سرباز سربی دلیر. • عروسک کاغذی زیبا یه بالرین بود. یه بالرین حرفه ای که تو یه قصر زندگی می کرد. سرباز سربی دلیر از توی جعبه ی کوچکش به اون قصر و دختر کاغذی زیبا فکر می کرد. • هیاهوی عشق سرباز همه ی میز رو پر کرده بود. . . . . . • سرباز سربی دلیر از شکم ماهی هم گذشت. . . . . . • توی آتش شومینه از اونا چیزی نموند جز یه قلب سربی کوچولو و پولک موهای دختر که سوخته و مثل زغال سیاه شده بود.
• همه ی اینا جلو چشم "اندرسن" اتفاق افتاد.....
• حالا تو یه دنیای قشنگ تر اونا دست همدیگه رو گرفته ن و پا به پای هم می رقصن........... سرک که کشیدم دیدمشون..............
پ ن: پا برای یک بالرین!!!!!!!! • ادامه مطلب هم قصه شان را مرور می کند. تقدیم شد به " هانس کریستین اندرسن " -------------------------------------------------------------------------------------------- گرچه من با زبان فرشتگان و انسانها سخن می گویم چون عشقی ندارم همانند یک سکه بی ارزش موجد صدا و یا یک سنج پرطنین شده ام. وگرچه از نعمت پیشگویی بهره مندم و تمام اسرار را می دانم و تمامی معرفت را ، و گرچه به قدری ایمانم قوی است که می توانم کوه ها را حرکت دهم، چون عشقی ندارم بی ارزشم. هوا خیلی آرام روشن می شود و ما نخستین نشانه ی سپیده را حس می کنیم. عشق،مهربان است و رنجی بس طولانی می کشد. عشق، حسادت نمی کند خودنمایی نمی کند لاف نمی زند همه چیز را به دنیا می آورد همه چیز را باور دارد به همه چیز امیدوار است و همه چیز را تحمل می کند. عشق هرگز عقیم نمی ماند. اما گرچه پیشگویی هایی باشند، آنها عقیم خواهند ماند. گرچه زبان هایی باشند، متوقف خواهند شد. و گرچه معرفتی در میان باشد، ناپدید خواهد شد. حال این سه، عشق و امید و ایمان پایداری می کنند اما عظیم ترین آنها عشق است. از فیلم آبی کریستف کیشلوفسکی
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 14:13 توسط ما |
|
|
تقدیم به زیبانگری دکتر شاهین فرهنگ شخصی که از زندگی اش دو روز بیشتر باقی نمانده بود. عصبانی رفت سراغ خدا. " آخه خدا! فقط دو روز؟! من با دو روز زندگی چه کار کنم؟ من مهلت بیشتری برای زندگی میخوام!..." و بدین ترتیب یک روز از زندگی او گذشت، با دعوا، با عصبانیت، با اعتراض. گفتند " حالا فقط یک روز مانده. گریه کنان گفت " آخه با یه روز چه کار کنم؟!" خدا سکوت را شکست. " بنده ی من! کسی که لذت یک روز زندگی رو تجربه کنه، انگار هزار ساله که زندگی کرده و کسی که نتونه امروزش رو درک کنه اگر هزار سال هم زندگی کنه بی فایده است. " و خداوند سهم یک روز زندگی را ریخت در دستان او. و گفت " بنده ی من! برو با این یک روز زندگی کن." دست هایش را گرفته بود و می ترسید. می ترسید تکان بخورد. می ترسید راه برود. " نکنه این یه روز زندگی از لای دستهام بریزه و تمام بشه!... " داشت فکر می کرد که با این یک روز زندگی چه کار کند؟!............. بالاخره به این نتیجه رسید که بهتر است به نصیحت خدا گوش کند. بهتر است این یک روز را زندگی کند. شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید. آنقدر به وجد آمده بود که می توانست تا ته دنیا بدود. در آن روز آخر نه آسمانخراشی بنا کرد، نه زمینی را مالک شد. نه مقامی کسب کرد. اما در همان یک روز پوست درختی را لمس کرد. کفشدوزکی را دید. به پروانه ای خیره شد. کودکی را در آغوش گرفت. در همان یک روز خنکای نسیم را حس کرد. پاهایش با آب جاری رودخانه روشن شدند. در همان یک روز سرش را بالا گرفت و به آسمان خدا خوب نگاه کرد. روی زمین خدا با لذت قدم گذاشت. در همان یک روز به آنهایی که نمی شناخت سلام کرد و گرمای دستانی را حس کرد. برای آنهایی که دوستشان نداشت از ته ته ته دلش دعا کرد. قضاوت نکرد. آشتی کرد. شکر کرد. بخشید. هدیه دا. عاشق شد. کمک کرد. آن یک روز را زندگی کرد. و در پایان یک روز مرد. فرشته ها نوشتند " امروز کسی مرد که هزار سال زندگی کرده بود.................."
به آرامی آغاز به مردن میکنی به آرامی آغاز به مردن میکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی امروز کاری کن! شعر از پابلو نرودا- ترجمه احمد شاملو
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 2:31 توسط ما |
|
|
سجاد کوچولو هنوز هشت سالشم تموم نیست.................
خورشید چرا نور میده؟ همه رو خیالی می کنه نورش را رو رودخونه میریزه همه را شاداب می کند صبح ها نور می دهد همه را خوشحال می کند شاد و با خیال می کند دنیا را زیبا می کند کوه ها را درخشان می کند پسر عبداله را که بی تربیت است که جورا باش این طرف خونه ست خورشید او را بیدار می کند پسر حاج کریم را خوشحال می کند حتا پسر حاج غلام را خوشحال می کند که می تونه بره خونه ی خدا، مکه ای بشه مثل عمو قناد که رفته اون وقتا مکه خدا آفتاب را آفرید که مردم بیان به مکه قصه ی ما تموم شد همه ی قصه مون همین بود ------------------------------------------------------------------------------- ابوالفضل کوچولو! به خاطر کوچیکتر بودن داداشی ما رو ببخش که اول شعر سجاد اومد اینجا. یا اول سجاد اومد اینجا........... ------------------------------------------------------------------------------- این شعر منو یاد گیس دختر سید جواد انداخت و بماند که با چه حالی گوش دادم صدای ضبط شده ی سجاد را............
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 1:40 توسط ما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
جمعیت مهر، یک ngo است.
"حمایت از حقوق کودکان" وقتی که کودک درونمان فریاد می زند: دنیای ما دیوارهای شش متری است، اما بزرگترها نردبان هایی دارند که فقط سه متر است... وقتی با آدم بزرگا از یک دوست تازهتان حرف بزنید هیچ وقت ازتان دربارهی چیزهای اساسیاش سوال نمیکنند که هیج وقت نمیپرسند «آهنگ صداش چهطور است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع میکند یا نه؟» -میپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چهقدر است؟ پدرش چهقدر حقوق میگیرد؟» و تازه بعد از این سوالها است که خیال میکنند طرف را شناختهاند. اگر به آدم بزرگها بگویید یک خانهی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجرههاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً بهشان گفت یک خانهی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ! یا مثلا اگر بهشان بگویید «دلیل وجودِ شهریارِ کوچولو این که تودلبرو بود و میخندید و دلش یک بره میخواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا میاندازند و باتان مثل بچهها رفتار میکنند! اما اگر بهشان بگویید «سیارهای که ازش آمدهبود اخترک ب۶۱۲ است» بیمعطلی قبول میکنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمیپرسند. این جوریاند دیگر. نباید ازشان دلخور شد. بچهها باید نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند..... |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
|
RSS
|